نوشته های یک ذهن دیوانه ...
انشا های یک کلاس هفتمی : اینجا زمین است ...

سرد ، عبوس ، خشن !

چند وقتیه همینیم بی احساس بی احساس !

بدون وجدان ... بدون قلب ... بدون احساس ... به راستی اینجا زمین است ... قلبی وجود ندارد که بخواهد احساسی هم باشد ! وجدان ها هم که در خوابی ناز به سر میبرند ...

دنبال چه میگردی ؟ با بهترین خلق و خو هم که بیدار شوی یکی هست که گند میزند به تمام حالت ... تعارف که نداریم ... مطمینم تجربه اش کردی ... اینجا زمین است ... انسانیت ؟ معرفت ؟ افسانه میگویی ؟! این ها چه هستند ؟ قلب ؟ وجدان ؟ داستان میگویی ؟ ما که تا به حال ندیده ایم ... عشق ؟ هه همان هوس را میگویی دیگر ، نه ؟

تا جایی که ما میدانیم به تکه سنگی میگویند و به صداقت میگویند سادگی ... و سرانجام سادگی خورد شدن است ... صبر و حوصله ! از کجا آمده ؟ داریم ؟ صبر ؟ حوصله ؟ باز هم قصه میبافی ؟!!!

احساس ؟ به علت نبودن مصرف کننده کپک زده است !!! عاشق ؟ عشق ؟ عشق هوس و عاشق کسیست که نردبانی برای بالا رفتن از

آن گذاشته است ...

غیر از این است ؟ البته همه ی این ها به طور کامل در کنار خدا یافت میشود ... روی زمین نگرد ، گشتم نیست ... مگر فراموش کردی ؟ اینجا زمین است ساعت به وقت انسانیت خواب است ! ...

نیکا نیکوسخن



نظرات شما عزیزان:

حامد
ساعت8:32---1 مهر 1393
البته نميخام مته لا خشخاش بزارم ولي فكر نميكني اينجوريا هم كه ميگي نيست؟ يا بهتر بگم به اين فجاهت هنوز نرسيديم . خخخخخخخخخخخخخه

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب ها: